|
چقدر روزهای تقویم زود ورق می خورن. چقدر زود از روزهامون خسته میشیم و اونو به تقویم دیروز می سپریم تا فردا برسه اما وقتی فردا می رسه فقط بلدیم حسرت بخوریم، پشیمون بشیم، ضجه بزنیم ، ناله کنیم فریادهامون رو تو دلمون رها کنیم و آه بکشیم ، اون وقت بغضمون می شکنه و گریه متولد میشه... خیلی سخته ادم احساسشو تو قلب خودش زندانی کنه و اجازه ی خروج نده، خیلی سخته ادم چشم هاشو به بی تفاوتی بزنه و تموم علاقه اش رو پشت نگاهش دفن کنه خلی سخته ادم امیدش سراب باشه. سخته ادم ارزوهاش گلبرگ گل شقایق باشه که با یه باد همش پرپر شه... زجر اوره که ادم به خاطر اینکه غرورش نشکنه خودش تو خودش بشکنه و فریاد بزنه ولی هیچکس صداشو نشنوه... سخته ادم عاشق باشه ، دور باشه ، اونی که دوستش داره اونو دوست نداشته باشه حرفاشو باور نکنه و بگه دروغه ... دروغ! سهمگین ترین پتکی که میشه باهاش یه قلب عاشقو شکست همینه . خدایا! چرا نمی تونم احساسمو تو صدام رها کنم و فریاد بزنم و بگم چی تو دلم بوده چرا هیچکس حرفامو باور نمی کنه حرف چیه؟! حتی اشکام رو هم کسی باور نمی کنه بهم می گن دیوونه... و من باید اینقدر اشک بریزم که یه روزی زمان منو غرق در اشکام به دیار فراوشی ابدی رهسپار کنه... اخه چرا؟!!!
اگر می دانستی که چقدر دوستت
مرا ببخش
سوگند به بلورهای اشکی که از چشم عاشق چکید مرا ببخش مرا ببخش مرا ببخش پشیمانم مرا ببخش
تو به من خندیدی ونمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک وتو رفتی و هنوز خش خش گام تو تکرار کنان می دهد ازارم ومن اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت!!!!!
داد معشوقه به عاشق پیغام که کند مادر تو با من جنگ هر کجا بیندم از دور،کند چهره پر چین و جبین پر آژنگ با نگاه غضب آلوده زند بر دل نازک من تیر خدنگ از در خانه مرا طرد کند همچو سنگ از دهن قلما سنگ مادر سنگ دلت تا زنده است شهد در کام من و توست شرنگ نشوم یک دل و یک رنگ تو را تا نسازی دل او از خون رنگ گر تو خواهی به وصالم برسی باید این ساعت بی خوف و درنگ روی و سینه ی تنگش بدری دل برون آری از آن سینه ی تنگ گرم و خونین به منش باز آری تا برد آینه ی قلبم زنگ عاشق بی خرد ناهنجار نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ حرمت مادری از یاد ببرد مست از باده و دیوانه ز بنگ رفت و مادر را افکند به خاک سینه بدرید و دل آورد به چنگ قصد سر منزل معشوقه نمود دل مادر به کفش چون نارنگ از قضا خورد دم در به زمین و اندکی رنجه شد او را آرنگ آن دل گرم که جان داشت هنوز اوفتاد از کف آن بی فرهنگ از زمین باز چو برخاست،نمود پی برداشتن دل، آهنگ دید کز ان دل آغشته به خون آید آهسته برون این آهنگ: آه دست پسرم یافت خراش! وای پای پسرم خورد به سنگ! در کنار ساحل در غروبی با پرتو غربت در زمزمه ی حسرتها تنها نشسته ام امواج دریا از مستی سرشار است وماهیها حیران در پرواز قاصدکها پرتو خورشید بر صورتم سیلی می زند ودر سکوت اسمان اشکها گونه هایم را نوازش می کنند و قلب تکه تکه شده ام در بینهایت دریا سرگردان است وتو...چه صادقانه پیاله ی مهر را به وجود تشنه ام بخشیدی وپلک هایم را در زیبایی رخسارت زنده نگاه داشتی تو... ای مادر دوستت دارم
وای باران،باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست اسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پردمرغ نگاهم تا دور وای باران ،باران پر مرغان نگاهم را شست خواب رویای فراموشی هاست خواب را دریابیم که در ان دولت خاموشی هاست... من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها میبینم و ندایی که به من می گوید گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است دل من در دل شب خواب پروانه شدن میبیند مهر در صبح دمان داس به دست خرمن خواب مرا میچیند اسمان ها ابی پر مرغان صداقت ابی است گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری تو توانایی بخشش داری دست های تو توانایی ان را دارد که مرا زندگانی بخشد چشم های تو به من می بخشد شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی....
که پس از من...؟ وای... خدایا... که پاسخ مرا خواهد داد؟ خدایا اورا خشنودم... از خاطر هر آنچه با من و دلم روا داشت... گر به آتش کشید و... آشیان دلش در طوفان بی کسی گردان باد... هر انکه پس از من... عشق او را دهد در دل راه... خواهد سوخت در اتش اه دل من... چشمانش جام خون...هر انکه دستانی را در دست گیرد... که دیر زمانی در میان دستان من بود... از اسایش به دور و عمرش کوتاه... انکه نازنین مرا... لحظه ای گیرد در اغوش... به کامش نگذرد روزگار... به جامش زهری باشد هر انچه که نوشد... انکه نازنین مرا... از من بگیرد...
یادمه خیلی وقت پیش که پرنده بودم تو منو تو آسمون چشات جا دادی و گفتی: پرواز کن! منم بالهامو باز کردم و شروع کردم به پرواز... تا اینکه یه پرنده دیگه هم پیدا شد. آسمون چشای تو کوچیک بود و جای زیادی برای پرواز نبود... اما تو... باور نکردی و اون پرنده هم مهمون آسمونت شد. منم دیگه نتونستم تو اون آسمون کوچیک الهام رو باز کنم و پرواز کنم. بالم شکست و از آسمونت افتادم... خیلی از اون روز می گذره،تو دیگه پرنده ای رو مهمون چشات نکردی تا نکنه بال پرنده ات بشکنه و... اما من وقتی از چشات افتادم قلبم شکست و تو حتی از صدای شکستن قلبم گذشتی ... تا نکنه یه موقع از اسمونت بارون بیاد و بالهای پرنده ات خیس شه و از چشات بیافته... آخه چرا؟؟؟ مائده.
یکی را دوست می دارم یکی را دوست می دارم ولی افسوس که او هرگز نمی داند نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم ولی افسوس که او هرگز نگاهم را نمی خواند به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند یکی را دوست می دارم یکی را دوست می دارم
می دونم، لازم نیست چیزی بگی ،نگاهت هیچ وقت بهم دروغ نگفته که این بار بخواد این کارو بکنه... نگاهت اینقدر پاک و ساده اس که همه چیو تو خودش جا می ده. همه حرفات، حرفایی که یه مدت تو دلت بود و روت می شد بهم بگی. می دونم خیلی سخته ادم بخواد احساس قلبی اش رو رک و راست با یکی در میون بذاره... اشکال نداره اگه به زبون نمیاری،به همون نگاهتم راضی ام تا حرفاتو بهم بزنه... باشه،قبول،هر چی تو بگی،از همون اولش هم همه چیو فهمیده بودم و منتظر بودم تا امروز... امروز روزیه که دیگه می دونم تا حالا چه راهی رو اومدم و به کجا رسیدم ، جاده عشقو طی کردم و حالا به انتها رسیدم.... هر کی می گفت باور نمی کردم اما حالا که تجربه کردم باور می کنم بن بست پشیمونی ، شکست ، دیوونگی... حرفاتو زدی؟ نگاهت تموم شد؟... باشه قبول هر چی تو بگی ... از همون اولش هم همه چیو فهمیده بودم و منتظر بودم تا امروز ... روز سرنوشت روزی که فهمیدم اشتباهم این بود که به نگاه کسی دل بستم که نگاهش دلبسته نگاه دیگری بود... کاش از همون اول تو نگاهت اسیر نمی شدم که حالا اسیر زنجیر دیوونگی بشم... کاش نگاهت هیچ وقت با نگاهم گره نمی خورد که بخوام با اشکهام اون ها رو از هم جدا کنم... کاش امروز دیروز هایی بود که از دست دادم و همه چیزم را باختم تا فردایی برایم بماند... اما زندگی همچنان بی وفاست... مائده.
|
About![]()
وبعد از رفتنت...
Home
|